حکایت
یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و او را ثنائی بگفت: فرمود تا جامه از وی برکندند و از ده بدر کزدند . مسکین برهنه به سرما همی رفت سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. زمین یخ بسته بود .عاجز شد گفت: این چه بد فعل مردمند سگ را گشاده اند و سنگ را بسته . امیر دزدان از غرفه بدید و بشنید و بخندید و گفت: ای حکیم از من چیزی بخواه . گفت: جامه خود می خواهم اگر انعام فرمای کرم باشد. رضینا من نوالک بالرحیل ـ
امیـــــد وار بود آدمی به خیــــر کسان
مرا به خیـــر تو امیـد نیست بد مرسـان
سالار دزدان بر حالت وی رحمت آورد و جامه باز فرمود و لباچه پوستنی و درمی چند بر آن مزید کرد و بدادش ئ عذر خواست و لطف بسیار ـ
حکایت
منجمی به خانه در آمد مردی بیگانه دید با زن او بهم نشسته .دشنام داد و سقط گفت و درهم افتادند و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی که بر آن واقف شد گفت ـ
تـــــو بر اوج فلک چـــه دانی چیـسـت
کــــه نـــدانی کـــه در سرای تو کیست
http://30min.mastertopforum.net/viewtopic.php?t=178














جمشید مشایخی متولد 1313،دارای تحصیلات ناتمام در رشته تأتراست. وی سال 1336 به استخدام اداره تازه تأسیس هنرهای دراماتیک درآمد و به عنوان بازیگر کار خود را در برنامه نمایشی کانال سوم غیر دولتی آغاز کرد و با ایفای نقش در فیلم کوتاه « جلد مار » هژیر داریوش به همراه فخری خوروش جلوی دوربین رفت. او حتی به خاطر بازی سینمایی اش برای مدتی از کار تأتر اخراج شد. در واقع کار حرفه ای خود را از سال 1349 به طور رسمی شروع کرد.



